بی کسی...
پنجشنبه, ۵ تیر ۱۳۹۳، ۰۲:۳۳ ب.ظ
غوطه ور میشوم...
در بارانی که...
بوی خدا میدهد.
...
گم شده ام...
همچو کورسوی روشنایی در شب.
در هم تنیده ام...
چون شاخه های درخت بید.
...
گم شده ام...
در گلوگاه تنگ زندگی.
...
لحظه ها در هم سپری میشوند...
اما...
مشتهایمان هنوز هم گره خورده است.
...
در میان مترسک های بی صدا...
خود را گم کرده ام.
میان هوایی که در آن...
کسی نفس نمیکشد.
...
آنقدر خمیده ام...
که دیگر لبخند ماه را...
در حوضچه ی باریک غم...
نمیبینم.
...
ضربه های مهربان خداوند...
به پنجره های کوچک دل...
دیگر کسی را بیدار نمیکند.
...
و من...
هر روز ... و هر روز ...
بیشتر در خود میپیچم...
و بیشتر خودم را...
گم میکنم.
...
تنهای تنهایی اما هست...
و تنهایی مرا...
با نتهای گرم آفرینشش...
قسمت میکند.
...
من...
با تمام بی کسی...
غوطه ور میشوم...
در بارانی که...
بوی خدا میدهد.

در بارانی که...
بوی خدا میدهد.
...
گم شده ام...
همچو کورسوی روشنایی در شب.
در هم تنیده ام...
چون شاخه های درخت بید.
...
گم شده ام...
در گلوگاه تنگ زندگی.
...
لحظه ها در هم سپری میشوند...
اما...
مشتهایمان هنوز هم گره خورده است.
...
در میان مترسک های بی صدا...
خود را گم کرده ام.
میان هوایی که در آن...
کسی نفس نمیکشد.
...
آنقدر خمیده ام...
که دیگر لبخند ماه را...
در حوضچه ی باریک غم...
نمیبینم.
...
ضربه های مهربان خداوند...
به پنجره های کوچک دل...
دیگر کسی را بیدار نمیکند.
...
و من...
هر روز ... و هر روز ...
بیشتر در خود میپیچم...
و بیشتر خودم را...
گم میکنم.
...
تنهای تنهایی اما هست...
و تنهایی مرا...
با نتهای گرم آفرینشش...
قسمت میکند.
...
من...
با تمام بی کسی...
غوطه ور میشوم...
در بارانی که...
بوی خدا میدهد.

- ۹۳/۰۴/۰۵